
درود دوباره ی من را بعد از چندین ماه بپذیرید
سالها پیش در کتابخانه ی منزل مادر بزرگ خدا بیامرزم ، کتابی با جلد زرد رنگ و با عنوان زندگی نامه ی چارلی چاپلین توجه من را به خودش جلب کرد ، فیلمهاشو کم و بیش توی تلوزیون سیاه و سفید خونمون دیده بودم و برای من که به کارهای چارلی علاقه مند شده بودم کتاب بسیار خوبی به نظر می رسید ، کتاب رو خط به خط دنبال می کردم تا به صفحه های آخر رسیدم ، بعد از دیدن چند عکس جالب از جوانی تا کهنسالی ، چارلی نامه ای به دخترش جرالدین نوشته بود ، یادمه با این که درک زیادی از مطالب ادبی نداشتم حس خوبی به من داد و با اینکه بیست و چند سال از اون روز گذشته ، هنوز اون حس زیبا رو توی ذهنم به یادگار دارم .
اگر وقت داریدحتما نامه رو بخونید

جرالدین دخترم!
اینجا شب است،یک شب نوئل. در قلعه ی کوچک من، همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند. ۹ برادر و خواهرت و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم،خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن،به این اتاقِ انتظارِ پیش از مرگ برسانم.
من از تو بسی دورم،خیلی دور؛
اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را،از چشم خانه ی دلم دور کنم.تصویر تو آنجا روی میز هم هست تصویر تو،اینجا روی قلب من نیز هست.
اما،تو کجایی؟!!!
آنجا در پاریس افسونگر؛بروی آن صحنه ی پرشکوه تئاتر شانزلیزه می رقصی،این را می دانم.و چنان است که در این سکوت شبانگاهی،آهنگ قدم هایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی برقِ ستارگانِ چشمانت را می بینم.شنیده ام،نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه،نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر تاتارها شده است،شاهزاده خانوم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه ی تحسین آمیز تماشاگران،عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند،تو را فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین،نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار.
من پدر تو هستم جرالدین؛ من چارلی چاپلین هستم.
وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نسشتم و برایت قصه ها گفتم،قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا،خواب که به چشمان پیرم می آمد،طعنه اش می زدم و می گفتمش:برو من در رویای دخترم خفته ام.
رویا میدیدم جرالدین،رویا؛رویای فردای تو،رویای امروز تو،دختری می دیدم به روی صحنه،فرشته ای می دیدم به روی آسمان که میرقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند:
دختره رو می بینی؟!! این دختر همون دلقک پیره!اسمش یادته؟!
چارلی!!!
آره!!!من چارلی هستم.من دلقک پیری بیش نیستم.
امروز نوبت توست،من با آن شلوارِ گشادِ پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی!! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدنهای تماشاگران،گاه تو را به آسمانها خواهد بُرد .
برو!!!! آنجا هم برو!
اما گاهی نیز به روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن،زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که،از بی نوایی می لرزد،من یکی از اینان بودم جرالدین،در آن شب ها،در آن شب های افسانه ای کودکی،که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی.من باز بیدار می ماندم،در چهره ی تو می نگریستم،ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم:چارلی!! آیا این بچه گربه هرگز تو را نخواهد شناخت؟!!!
............
تو مرا نمی شناسی جرالدین.درآن شبهای دور،بس قصه ها با تو گفتم:اما قصه ی خود را هرگز نگفتم.این هم داستانی شنیدنی است.داستانِ آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام،من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر ،من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را ،که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ،اما سکه ی صدقه ی رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام.
با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند نباید حرفی زد.
..........
داستان من به کار تو نمیآید،از تو حرف بزنیم.به دنبال نام تو،نام من هست.
چاپلی!!!
با همین نام ،۴۰ سال بیشتر ،مردم روی زمین را خنداندم،و بیشتر ازآنچه آنها خندیدند،خود گریستم.
جرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی.تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب،هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمندان را یکسره فراموش کن اما حالِ آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس،حالِ زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار.
به نماینده ی خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند.اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی.گاه به گاه با اتوبوس یا مترو،شهر را بگرد مردم را نگاه کن،زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دستِ کم روزی یکبار با خود بگو،من هم یکی از آنها هستم.
آری! تو یکی از آنها هستی دخترم،نه بیشتر!
هنر، پیش از آنکه ۲ بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب ۲ پای او را نیز می شکند وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه،صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه ی پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم،از قرنها پیش آنجا ،گهواره ی بهاری کولیان بوده است.در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید.زیباتر از تو،چالاک تر از تو و مغرورتر از تو.
آنجا از نور کورکننده ی نور افکن های تئاتر شانزلیزه خبری نیست،نورافکن رقاصان کولی ،تنها نور ماه است.نگاه کن،خوب نگاه کن؛
آیا بهتر از تو نمی رقصند؟!!
اعتراف کن!!!
همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد،همیشه کسی هست بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده ی چارلی ،هرگز کسی انقدر ،گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن،ناسزایی بدهد.
من خواهم مُرد و تو خواهی زیست،امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم،هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر.اما همیشه وقتی ۲ فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست،این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.جستجویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاه ام.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام،اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم!
مردمان روی زمین استوار ،
بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند.
شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی زیبایی،تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند،دل به زر و زیور نبند زیرا :
بزرگترین الماس این جهان آفتاب است
و این الماس بر گردن همه می درخشد.
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی با او یکدل باش. به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد او عشق را بهتر از من می شناسد او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است.کار تو بس دشوار است این را می دانم.بروی صحنه،جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند به خاطر هنر می توان لُخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت.
اما هیچ چیز و هیچ کسِ دیگر در این جهان نیست که شایسته ی
آن باشد دختری ناخن پایش را بخاطر او عریان کند.
برهنگی بیماری عصر ماست،من پیرمردم و شاید که حرف های خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو،باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری
بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ۱۰ سال پیش باشد مال دوران پوشیدگی.
نترس!!!
این ۱۰ سال تو را پیرتر نخواهد کرد.بهر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه ی جزیره ی لختی ها می شود می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند،با اندیشه های من جنگ کن دخترم!
من از کودکان مطیع خوشم نمی آید!
با این همه،پیش از آنکه اشک های من این نامه را تَر کند می خواهم یک امید به خود بدهم! امشب،شب نوئل است،شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی.
چارلی دیگر پیر شده است جرالدین!
دیر یا زود باید به جای آن جامه های رقص،روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی؛
حاضر به زحمت تو نیستم،تنها،گاه گاهی،چهره ی خود را در آینه ای نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید.خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد،چارلی را،پدرت را،فراموش نکنی.
من فرشته نبودم!
اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم،
تو نیز تلاش کن.
رویت را می بوسم.
پدر تو ,چارلی چاپلین

ای پروردگار بزرگ ، خداوند نیاکان من ، ای آفتاب و ای خدایان این قربانیها را از من بپذیرید و سپاس و نیایش مرا نیز در ازای عنایاتی که نسبت به من فرموده و در همه زندگانیم به وسیله علایم آسمانی ، نوای پرندگان و ندای انسان ارشادم کرده اید که چه باید بکنم و از چه کارها احتراز نمایم .به خصوص قدر شناسی بی حد و قیاس دارم که هیچ گاه مرا از یاری و حمایت خود محروم نداشته اید و هرگز حتی در حین نهایت کامیابی باز مقهور غرور نشده ام . اکنون از درگاه متعال شما در خواست دارم زندگی فرزندانم ، زن ، دوستانم و وطنم را قرین نیکی و سعادت بدارید و مرگ مرا هم مانند زندگانیم توام با عزت و افتخار پسران من و شما ای دوستانم ، پایان عمر من فرا رسیده است . من این حالت درگذشت را بنا بر آثار و قراینی درک می کنم . وقتی که از میان شما رفتم باید به وسیله گفتار و عمل نشان دهید که مرد سعیدی بوده ام .هنگامی که کودک بودم و باز در اوان جنوانی و روزگار سالخوردگی از نعمتها و خوشیهای هر یک از آن مراحل نیک برخوردار شده ام ، با مرور زمان بر قدرتم پیوسته افزوده شده است اما در زمان کهولت نا توان تر از عهد جوانی نبوده ام و به خاطر ندارم اقدام به کاری کرده باشم و یا چیزی طلب نموده باشم ولی کامیاب نشده باشم .به علاوه دوستانم را به وسیله نیکیها بهره مند و خوشبخت و دشمنان خود را خوار و زبون کرده ام و این سرزمین نیاکان خویش را که پیش از من نام و نشانی در آسیا نداشت به اوج ترقی و تعالی رسانیده ام و حتی یکی از کشورهای مسخر خویش را از دست نداده ام . در سراسر زندگی به آنچه خواسته ام رسیده ام و همواره نگران که مبادا به شکستی دچار آیم یا خبر نکبت باری بشنوم و همین بیم و نگرانی مانع از آن شد که به شیوه سبک سران زیاده از خود راضی و غره شوم . اینک که از میان شما می روم پسرانم را باز می گذارم ،همان فرزندانی که هدیه خدائی اند . وطن خود و دوستانم را سرفراز می گذارم و می گذرم . شکی نیست که همگان مرا خوش بخت خواهند پنداشت و یاد مرا ارجمند و گرامی خواهند داشت . اکنون باید دستوراتی راجع به کشورم و دستگاه پادشاهی خویش بدهم تا پس از درگذشتم میان شما اختلافی پیش نیاید . ای پسرانم ، من هر دو شما را یکسان دوست دارم . اما فرزند ارشدم را که بر اثر عمر طولانی تر تجربیات بیشتری دارد رهبر جرگه آزاد مردان و راهنمای کار و عمل بر می گزینم . خودم نیز در وطنم که خانه عزیز همه ماست به همین گونه بار آمده ام که در قبال بزرگتران ، برادران و هم وطنانم در شهر یا جلسات و یا در حین مذاکرات گذشت و مدارا نمایم . هر دو شما را هم به همین سان پرورش داده ام که نسبت به بزرگتران خود احترام نمایید و دیگران که از شما جوان ترند شرط و ادب و احترام را رعایت نمایند . اینها موازین و قواعدی است که به دست شما می سپارم و آن حاصل تجربه های زندگی و موافق با عادات و رسوم ملی و جزو آیین ماست . کمبوجیه ، پادشاهی توراست و این ین مشیت خداوندی است و تا آنجا نیز که به خودم مربوط است و به تو ای تانا اوکسار ( بردیا )حکومت خطه های ماد ، ارمنستان و کادوسیان را می سپارم . هر چند که پهناوری حصه برادر ارشدت بیشتر است و او عنوان شاهی نیز دارد تو با یان سه قطعه سهم خویش به عقیده من خوشی بیشتری خواهی داشت و گمان نمی کنم که از اسباب کامیابی و رفاه چیزی کم و کسر داشته باشی . آنچه دل و جان آدمی را وجد و جلا می بخشد در اختیار توست اما به آنچه دور از اختیار و دسترسی است ولع نمودن و غم گرفتاریهای بسیار داشتن ، از رشک کامیابیهای من دمی نیاسودن ، در راه دیگران چاه کندن و یا خود در دام بلا افتادن ، اینها نصیب و بار برادر تاج دار توست و موانعی است که مجال و فراغتی برای آسایش او باقی نخواهد گذاشت و تو ای کمبوجیه خود بهتر می دانی و گفتن من لزومی ندارد که آنچه تخت و تاجت را حفظ کند این عصای شاهی من نیست بلکه وجود یاران صدیق و وفا دار است . صداقت آنها نگهبان حقیقی تو وو مایه اقتداری است که هیچگاه بی هوده نخواهد بود . ولی همیشه در این اندیشه باش که درستی و وفا مانند علف صحرا به خودی خود رشد و نما ندارد ، زیرا اگر نهادی بود در همه افراد یکسان مشاهده می گردید . چنان که خاصیت تمام مواد طبیعی نسبت به همه افراد بشر مساوی است . هر رهبری باید پیروانی صدیق برای خود فراهم سازد و این منظور با تهدید و زور حاصل شدنی نیست بلکه لازمه آن احسان و مهربانی است .خداوند رشته محکم برادری را استوار فرموده است که اثرات و نتایج بی شمار دارد . شما نیز رفتار خود را بر این قاعده آسمانی نهاده آن را وسیله مهر ورزی متقابل قرار دهید . هر گاه چنین کنید هیچ قدرتی دیگر بر نیروی دو برادر چیرگی نخواهد یافت . آن کسی که در فکر برادر است به خویش نیکی می رساند . چه کس دیگری به قدر برادر خواستار بزرگی و سربلندی برادر است ؟ و چه کسی به وسیله ای دیگر مگر اقتدار برادر مصون از خطر ؟ ای تانا اوکسار مبادا هیچ کس بهتر و بیشتر از تو نسبت به برادرت اطاعت نماید و در حمایت وی از تو کوشا تر باشد . برکات قدرت او و یا ادبار و بدبختی او زودتر از هر کس به تو خواهد رسید . پس خودت انصاف بده که در ازای کمترین محبت از کدام ناحیه خیر و خوشی بیشتری انتظار توانی داشت و در مقابل مدد و حمایت خودت یاری و حمایت بیشتر ؟ آیا سخت تر از سردی و برودت بین دو برادر چیزی هست ؟ کدام قدر و احترامی گرامی تر از احترام متقابل دو برادر می شود ؟ ای کمبوجیه تو نیز بدان که فقط برادری که در قلب برادر کانون محبتی دارد از مکر و فسون مردم زمانه مصون خواهد بود . ای هر دو فرزندم شما را به خدایان اجداد خویش سوگند می دهم که اگر به خوشنودی خاطرم علاقه دارید با هم خوب باشید و خیال نکنید چون از میان شما بروم پاک نیست و نابود شده ام . شما با دیدگان ظاهری خود هیچگاه روحم را ندیده اید اما همواره شاهد اثراتش بوده اید . ایا ندیده اید که روح مقتولان چه اتشی در جان جنایت کاران می افکند و شراره انتقام چه طوفانی در وجود تبهکاران بر می انگیزد ؟ آیا خیال می کنید اگر آدمیان می دانسته اند که ارواح آنها هیچگونه قدرتی ندارد باز احترام و ستایش مردگان دوام می یافت ؟ ای فرزندان ، پس از خدا بترسید و هرگز در پندار و گفتار و رفتار به راه گناه نروید .بعد از پروردگار ، انتظارم از شما این است که به افراد بشر که در نتیجه زاد و ولد جاودانی هستند احترام بگذارید ، زیرا که خدایان شما را در ظلمت مستور نمی دارند بلکه کردار شما در انظار نیک هویدا است . هر گاه اعمال شما قرین نیکی و داد باشد نفوذ و قدرت شما درخشان خواهد نمود ، اما اگر در صدد صدمه و آزار یکدیگر برآیید اعتماد همگان از شما سلب خواهد شد ، چون تا معلوم شود که نسبت به کسی که بیش از همه باید احترام و محبت ورزید اندیشه آزار دارید ، هیچ کس اگر خود نیز مایل باشد باز به شما اطمینان نخواهد داشت .پس اگر سخنانم به اندازه کافی خوش اثر و نافذ باشد و به رعایت وظایف خود نسبت به یکدیگر آشنا می شوید چه بهتر و گرنه تاریخ که بهترین مربی است به شما درس عبرت خواهد داد . زیرا که والدین همواره درباره فرزندان خویش علاقه دارند و برادران نسبت به یکدیگر . اما مواردی هم بر خلاف این قاعده طبیعی پیش آمده است . از این رو خود درست بنگرید که کدام راه نتیجه بهتری داشته است و ار آن پیروی کنید که عین صلاح و رستگاری است. وقتی که از دنیا رفتم بدنم را در تابوت زر یا نقره و یا هر گونه حفاظ دیگری نگذارید ، بلکه هر چه زودتر دفن کنید و چه بهتر که در آغوش خاک که مادر همه نعمتهای نیک و نازنین است و نگهبان چیزهای خوب و سودمند ، آرام گیرم . من در همه عمر خود خواستار خیر و صلاح آدمیان بوده ام و بس نیکو است که در دل خاک که ولی نعمت بشر است بمانم . ایرانیان و یارانم را بر مزارم فرا آورید تا شریک آسودگی و سعادتم باشند و تهنیتم گویند که سرانجام ، رستگار از دنیا رفته ام و دیگر بار غصه و ادبار ندارم . خواه من با خدایان قرین شوم و یا نا کام به همه آنها که هنگام دفن جنازه ام حضور دارند ، پیش از فرا رفتن به خاطر وجودی که سعادتمند زیسته است بخششها کنید و این آخرین حرفم را نیز در خاطر یسپارید : « اگر بخواهید دشمنان خود را خوار کنید ، با دوستان خویش خوبی کنید....... فرزندانم بدانید که هستی روح انسان فقط تا وقتی نیست که در این تن فانی است و تا از بدن رفت ، نابود می شود . نه ، به عقیده من تا موقعی که روح در کالبد ماست مایه زندگی تن است و این تصور به نظر من دور از امکان که با جدایی از بدن بی جان ، روح نیست و نابود می گردد . برعکس پس از رهایی از تن که سرانجام پاک و منزه و از بندها آزاد می شود به عالی ترین مدارج عضم و تعالی خواهد رسید . وقتی که بدن ما به حالت انحلال افتاد هر یک از اجزای ترکیبی آن به عنصر اصلی خود باز می گردد . در هر حال خواه روح فانی شود یا باقی بماند ، باز دیدنی نیست . ملاحظه کنید این دو عامل توامان کامل ، یعنی مرگ و خواب چه شباهت عظیمی با هم دارند . در خواب است که روح انسان حد اعلای جنبه ملکوتی خود را باز می یابد و آنچه را که شدنی است و در پیش است در می یابد زیرا که در حالت خواب بیش از هر موقع دیگر روح آزاد است . پس اگر آنچه می گویم حقیقت باشد و روح فقط از بدن جدا و آزاد می شود بر شما است که در تکریم و نیایش روح من بکوشید و به آنچه اندرز می دهم رفتار کنید و اگر هم چنین نباشد و هستی روح به بقای تن بسته باشد و فانی می شود ، خداوند همواره جاودانی است و بر همه امور عالم ناظر و قادر متعال و نگهبان نظم کرداری جهان است و عظمت و خیر او به وهم و خیال در نیاید .
در این وانفسا شده ی زندگی فرصتی که انسان با خودش باشد و به خودش بپردازد بسیار کم است . فضاهایی که سکوت در آنها حاکم باشد تا ما به معنای واقعی بتوانیم به خود بپردازیم جزء موارد نادر شده است . یکی از نعمتهایی که گذشتگان به راحتی در اختیار داشتند وشاید خودشان هم نمی دانستند همین فضاها و صحنه های ساکت و آرامی بوده که به رایگان در اختیار آنها قرار می گرفته است . اگر دقت کرده باشیم دانشمندان بزرگ و بسیاری از اولیاء به خاطر مانوس بودن با همین فضاهای گفته شده از جمله سکوت چه لذتهایی را که برده اند . دوستی با شب و فرو رفتن در فضای آرام وپر سکوت آن یکی از صحنه هایی ست که آن بزرگان بدون استثنا با آن روبرو بوده اند .
یادمان نرود که سکوت آبستن فریادهاست
مث کفتر توی کوهم مث آهو رو زمین
آقا جون خونه به دوشی یتیمارو ببین
مادرم عمرشو رو رختای مردم می ذاره
پدرم لباسای کارگری رو دوس نداره
آقاجون چند روزه خرما نیاوردی دم در
نکنه رد شدی از محله ما بی خبر
نکنه در زدی و هیچکی نفهمید اومدی
گوشای سنگین در, کر شد و نشنید اومدی
می دونی ؟ وقتی تورو به آینه محرم می کنم
چشمامو می بندمو تو رو مجسم می کنم
تو خیابونای بارونی می گردم بی هدف
تو میای با اسب و دعوت می کنی بیام نجف
چشمامو می بندم و فکر می کنم خواب می بینم
ولی تو منتظری تا روی اسبت بشینم
اما من یه دخترم یه کهنه پوش پاپتی
نمی تون اینو باور بکنم به راحتی
منی که از آسمون پرنده دزدی می کنم
یه جوری سر می برم که لک نگیره دامنم
منی که با نون و خرمای شما بزرگ شدم
منی که بره بودم لحظه به لحظه گرگ شدم
منی روزی سه بار مرگمو از خدا می خوام
چه جوری با این لباس کهنه مهمونی بیام
آقاجون جمع شما, وصله ناجور نمی خواد
به لباسای سفید لکه قرمز نمی آد
تن پژمرده ما میلی به کافور نداره
پیش خورشید یه چراغ کوچولو نور نداره
آقا جون گذشتن از عشق شما سخته برام
اما اصرار نکنین فکرامو کردم نمی یام
آخه اصلا نمی تونم خودمو راضی کنم
نمی خوام پیش خدا با آبروت بازی کنم
نذارین آب بشه از شرم و خجالت بدنم
خیلی ممنون که گذاشتین باهاتون حرف بزنم
خیلی وقته آسمون افتاده بود توی سرم
اما دستای زمین پیچیده بود دور و برم
آقا جون میشه یه بار دیگه دعوتم کنین؟
میشه مثل کفترا اهل زیارتم کنین
میشه هاجر نشده پیش خودم آب ببینم
میشه یک بار دیگه شمارو تو خواب ببینم
آقا راستی خونتون چه شکلیه چه جوریه؟
آقا جون ضریحتون سنگیه یا بلوریه؟
آقا جون گنبد و گلدسته دارین یا ندارین
اگه ما دعاکنیم تو خوابمون پا می ذارین؟
باید از مرزای سبزباورم ردت کنم
جوجه های آرزومو نذر گنبدت کنم
آقا جون دعا بکن سوار دریا و صدف
با تموم بچه های پاپتی بیایم نجف
جای اینکه مثل سگ از همه تی پا بخوریم
سر سفره ات بشینیم و نون وخرما بخوریم
آقا جون سلام مارو به بقیعت برسون
به ضریح سبزو موزون و بدیعت برسون
آقا جون دعا بکن بیام سراغت یه روزی
تو بکاری و بشم میوه باغت یه روزی
تو زمینو بکنی , من عرقاتو بچینم
بی بی زهرا رو کنار بغض نخلا ببینم
دعا کن حقمو از خدای بارون بگیرم
یه کبوتر بشم و پای ضریحت بمیرم
تا تو غسلم بدی و شبونه خاکم بکنی
از تموم رنجای زندگی پاکم بکنی
بمونم توی مزاری که فقط جای منه
نه کسی بدونه من کجام نه پیدام بکنه
خودمو از لج این زندگی راحت بکنم
شبهای جمعه تو وبی بی رو دعوت بکنم
اگه حق خودمو از این ترانه بگیرم
یا علی می گم و تا آخر جاده می رم
حالا تصمیم بگیرین وقت مناجات و دعاست
آقاجون نوبتی هم که باشه نوبت شماست
اگه دعوت شدم و قسمت من شد بپرم
توی خواب نصف شب دس بکشین روی سرم
اگه خواستین منو از دعوتیا جا بذارین
گاهی پشت در خونه نون و خرما بذارین
طاهره خنیا
گنجشک به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم
آرامگاه خستگیم
سرپناه بی کسیم
طوفان تو آن را از من گرفت.
این لانه کجای دنیای تو را گرفته بود؟
خدا گفت:
ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی
باد را گفتم لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!
چه بسیار بلاها که از توبه واسطه محبتم دور کردم
و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی.
دلم اندازه ی این ابرا پره
بس که بدبختی به تورم می خوره
بیگناه توی جهنم افتادیم
دیگه از چشم خدا هم افتادیم
آقا جون میگن که رخصت نمیدی
به کسی برگ ضمانت نمیدی
میگن از این آدما دلت پره
میگن از برو بیا دلت پره
روی گنبدت کبوتر نمیخوای!
توی خواب غصه دارا نمیای!
در رو وا کن آقا جون ببین منم
اومدم دو خط باهات حرف بزنم
بگو تو به کفترات غذا میدی
هنوزم مریضا رو شفا میدی
اومدم بهت بگم زمستونه
تن گنجشکا اسیر بارونه
چوپونا گرگا رو گله می برن
دیگه اینکه آهوا در خطرن
تو کتاب درسای تیکه پاره
دیگه سارا یه انارم نداره
بین گرگا نمیشه آهو باشی
شیشه باشی ، زودتر از هم میپاشی
مرحم زخمای باورم میشی؟
آقا جون ضامن کفترم میشی؟
جوجه هام گشنه خوابیدن دوباره
نون بدبختی که خوردن نداره
بوی خاک میدن گلای نسترن
خروسا هی دم به دم اذون میگن
جوجه های کابلی پا ندارن
دیگه از گرسنگی نا ندارن
تو فلسطین اگه بارون بزنه
جوجه رو دست باباش جون میکنه
آدما با گوله آهنگ میزنن
کفترا به آدما سنگ میزنن
سفره دل رو نمیشه وا کنی
همه جا جنگه اگه نگا کنی
زندگی مساوی اسارته
دیگه از کجاش بگم ؟ قیامته
تو رو جدتون شما کاری کنین
دیگه امنیت نداریم رو زمین
میتونین کفترا رو جواب کنین؟
نمیخواین محض خدا ثواب کنین؟
دلتون میداد بگین حقتونه؟
ما نیومدیم پی آب و دونه
اومدیم به ما عنایت بکنی
جوجه هامونو ضمانت بکنی
اومدیم پر بزنیمبه راه راست
گوش به زنگیم ... بقیش دست شماست
شما که گنبد و گلدسته دارین!
این همه زائر دلخسته دارین
شما که خوب میدونین منتظرم
سهم کفترا رو هم بدین ، برم
میدونی؟ چیز زیادی نداریم
عوضش حقمونو که بگیریم
دلمونو فرش راتون می کنیم
تا نفس داریم دعاتون می کنیم
یادمون نمیره رحمت شما
سر سال میایم زیارت شما
روزای قهوه ای رو رد می کنیم
جوجه ها رو نذر گنبد می کنیم
آقا جون حالا دیگه وقت دعاس
نوبتی هم باشه ، نوبت شماس
دعا مستجاب میشه وقت اذون
این شما ... اینم خدای مهربون ...
طاهره خنیا
بعد از حدود دو ماه که تصمیم گرفتم وبلاگ رو به روز کنم با یه خبر اودم و یه غزل و جالب اینه که هر دو هم به حجت ربط داره
اول خبر : من و حجت علاوه بر این که با هم دوستیم ، رابطه خویشاوندی هم داریم و خوشحالم که حجت خوشحاله که که من دامادشون هستم .
غزل هم حکایت ها داره ، اول میخواستم یه سری از رباعی ها و یا کارای حجت رو که به انتخابات ربط داشت بذارم ولی دلم نیومد اینقدر زود حجتو از دست بدیم
این شد که یه غزل تقریبا قدیمی از خودش میذارم
راستی خود حجت هم جدیدن دست به وبلاگنویسی زده و میتونید شعرها و نوشته هاش رو توی مداد سرخ بخونید
آسمان خم شد و مرا بوسید ، بعد حتا ستاره آبی شد
ناگهان ابر نحس رنگ سیاه تند آمد سوار آبی شد
از همان لحظه جاده خوشحال است چون دوباره رفیق پیدا کرد
جاده ای که به زور حکم سراب صاحب ِ اختیار آبی شد
دل به جاده زدم ولی جاده دل به امثال من نمی بندد
من خودم خون سرخ جاده شدم و دلم بی قرار آبی شد
تا همین چند سال پیش از این رنگ آبی نشان نفرت بود
چشم دریایی تو ای لیلا باعث اعتبار آبی شد
تا همان ساعتی که ابر سیاه آمد و گند زد به زندگیم
چون پس از آن نگات خونی شد ، هر مژه بند دار آبی شد
بعد شد این جهان جهنم من آسمان هم غریبه شد که… ، چرا
رنگ دریا برای من سرخ است یا گل سرخ خار آبی شد؟
[]
این جهنم حکایت من بود ، تا دو شب پیش…
نه ، همین دیشب
دست من رفت سمت خودکارم ، چشم لیلا دوباره آبی شد
حجت عسکری
من سیامک شمس که در گذشته های نه چندان دور، با آهنگسازی درکانونونها هنری و تئاتر سپس با برنامه های صداو سیما ادامه میدادم و با خوانندگی در ارکستر مهرگان پرواز.
گذر زمان ، من رو از نریشن و مجریگری و ... جدا کرد و سپرد به ....
اینروزها تنها وبلاگ نویسی هست که من رو از دلم و البته مردم جدا نکرده ، اما نشد که از خود بگویم و فعالیت هایم ظظظظظ
بر آن سرم که چنان کنم ...
... اگر این آب بگذارد... .